ولی از کوچه ی تنهایی من
یاد تو
پاورچین پاورچین
طبل بیداری احساس مرا میکوبد
و چه رسوا به شبانگاهی من می آیی!
*********************************************
میشود کفت:
حالا دیگر مطمئنم
به پرواز روح احساس از تن گل!
قلب هایی که خونمرده شده اند در تاریکی یخبندان سینه ها
حالا دیگر صدایی از پرواز پروانه ها نمیشنوند
تا به صداقتش رنگین شوند!
به ستاره ها گوش کنی میگویند
معصومیت کودکی امروز
تنها در پس پرده ی خواب آشکار است
میشود گفت:
حالا دیگر مطمئنم!
باید خوابید
تا صبح صادقی که شاید تا به حال دروغ بوده باشد!
با دستهای خالی
تکه های باد جمع میکنم
تا که شاید
پر پروازی شود
برای سفر به شهر قاصدک های نازک خیالی
قاصدک هایی که در سرزمینشان
تنها باد حق عبور دارد
تنها نسیم حق نوازش
و شاید تنها ابر حق گریه!!!
می خواهم کمی سرگردانی را در آسمان احساس کنم...
می خواهم کمی سبکبال تر از قاصدک های خیالم باشم
می خواهم کمی فراتر از خود باشم
و اگر قسمت شد با ستاره ها بنشینم!
شنیده ام آسمانی ها مهربان تر از اهل زمین اند!!!
خدا کند راست بگویند
که مهربانی روزگارمان را دوست نمیدارم!
من فکر میکنم
باید
نیتی کرد (قربه الی الاحساس)
خالی از هرچه ناپاکیست
و به بالا نگریست
هرکه دوستم داشت
آن بالا
منتظر می ماند!
مدد کن قلب مرا
رگ احساسم خشک است
ریشه در قعر دلم داری
تا نگاه گل و باران جوانه زن
رنگ بودنت ریشه می دواند در تمام عمر...
عشق و حسرت می دود به دنبالش!
من
بی تو و احساست
رنگ تاریک دیروزم!
*** *** *** *** *** ***
وقتیکه ماه
در بستر آسمان آرمیده بود
وقتیکه عشق
دل از تمامی دنیا بریده بود
من پیش خود با خدایم قدم زدم
او بود که مرا در آغوش خود کشیده بود...
به سادگی
اوج میگیری تا گرمای خورشید و مهربانی ستاره...
اینجا...این پایین
میان ازدحام خاک و سنگ و آب
سکوتی دبش بال و پرم را شکسته است!
خود را به باد میکوبم تا با تو پر بگیرم و
نمانم میان سفره ی عشق خواران!
اما باد
شیشه ی پنجره ی خیالم را شکسته است!
تنم را میخراشد و میخروشد در چشمانم اشک
من انتهای پاییزم و ابتدای پرواز
تنها نگاهم را بر بالهایت سوار کنی اگر
به تنم باز نخواهد گشت احساس
که هوای آن بالا به دلم خوش نشسته است!
باز هم تولد وبلاگم رو یادم رفت!...نیمه خرداد گذشت و...
تک ستاره حالا دیگه ۳ساله شده!...اما اون شور و شوق اولش رو نداره!
شاید حکایت تولد و زندگی ما آدما باشه...سالهای اول زندگی فکر میکنیم قراره خیلی کارا بکنیم...اما بعد میفهمیم که کم پیش میاد کاری ارزش انجام دادن رو داشته باشه!
این شعری که نوشتم رو یک بار خودم خوندم...برعکس همیشه!...شاید دیگه حوصله شو ندارم!...شایدم یه مدت دیگه درست شه...ولی...
دوست دارم یه روز دوباره بشینم و نوشته هامو ورق بزنم و کاستی هاشو برطرف کنم...یا چیزای جدید بنویسم و حداقل تنهای تنها خودم از خوندنشون احساس امنیت و آرامش کنم...
مفصل تر از این حرفها توی ذهنم مدتهاست میچرخه...و تنها جملاتی که تونستم بعد از مدتها با رضایت بنویسم این بود که:
دنیا زشت است و کثیف
اما
پروردگاری دارد
قشنگ و پاک
شاید همین باشد توجیح زندگی!
بر كوزه مي نويسم عشق
و مقابل آيينه ميگذارم
تا روشنايي زندگي بتابد از چشم عاشق...
عشق،
در آيينه،
ميان سفره ي سرسبز بهار،
مي تراود چون نور...
آيينه ي سفره ي هفت عشق من
زندگي را به تماشاي چشمان معشوقم مي خواند
(خدا و آيينه و گل و
باران و ستاره و دريا و
تو ...)
هفت عشق ميان قلبم و هشت بهشت به زير پايم،
بهار را به تو تعبير مي كنند...
به اولين عشق سوگند
كه تو را مي بينم...
بخند...
خنده ات عشق است...
هرگاه باران غمت را شست،
ستاره چشمك زد و دريا بوسه بر پايت كاشت...
ياد من افتادي،
تنها بخند...
خاطره ها سبز اند...
بلند بخند سبز انديش دوست داشتني...
من و اشك هايم ميان صداي تو مي خنديم...
ستاره چشمهاي من بود
كه هر شب
از لابه لاي پنجره ي دلش
سري به چشمانت ميزد و
مي رفت در آغوش تنهايي خود...
چشم بر ستاره مي بندي و
گمان مي كني كسي در آسمان نمي گريد براي چشم هايت...
نميداني
اين است راز زنده ماندنم تا صبح!
*****
*****
*****
باز
آسمان حرفي از دل هايمان شنيده است
باز يك سلام
يك خداحافظ
و يك آسمان ابر كه بغضش را باران ميكند...
مي شنوي؟
انگار صدايمان باران زاست!
چه زيباست باراني كه به افكارمان مي بارد!
من اينجا براي خود
پنجره اي ساخته ام از شب ...
تا تو را فرا تر از خيال و رويا به تصوير كشم...
كاش به تصويري كه مي كشم ايمان بخشي...
گرچه نباشي مقابل نفس هايم...
كاش بداني :
((من تو را فراتر از مرزهاي تنت دوست مي دارم))(۱)
پ.ن۱:احمد شاملو
قلبت،
پشت هق هق پنجره ي نگاهم
ميتپد انگار!
بگذار اگر ميگريم دليلم تو باشي...
بگذار اگر ميگريم
بخندد لبم به ياد خاطره ي نگاهت!
همچنان سبز و ساكت
مثل گل زمستاني
خوب...اما كوتاه!
قصه ها چه ميگويند؟
تو باور مكن كه قصه اي!
قصه ها چه ميدانند تو چقدر حقيقتي؟
هزار و يك شب،
دست دراز ميكنم به گلستان هزار باغ چشمانت
انگشتم را اگر قلم كني،
باز در آسمان،
ناز چشماني را مي كشم
كه با ستاره هاي دلم مانوس است
دست به وجودت نمي زنم
مبادا بپژمري!
ورق مي زنم دريا را
موج به موج...
با تسخير چشمانت ،
هم سفر خاطره ام!
(هآآآآآآ) ميكنم نامت را بر آئينه ي هر چه زيبائيست...
در آئينه،
با تو حرف ميزدم روزي...
چشمانت مي خنديد بر حصار حرفهايم!
اكنون كجاست چشمان مهربانت؟
تا ببيند كه اين غبار، بر دلم چه سنگين نشسته است!
بي تو باران هم، چون غبار غم ميبارد به روزگار تنهايم!
روزي،
دلت نيايد رهايم كني اي عشق
كه بي تو هنوز كودكي هستم محتاج دستانت...
سوار بر موج مي آيم
مي خواهم سر به روي شانه هايت
بغض خود را بشكنم!
هر لحظه
با هر نگاه
تنها بغض شكني مي يابم
از جنس انتظار و تنهايي و سكوت ...
لب خشك ساحل،
سنگ نبودنت را به سينه ي دريا مي كوبد!
مقصد نفس نمي كشد بي تو!
شانه هايت كو؟
باور نمي كنم به دادم نمي رسي!
باز هم موجي از من
مي بوسد جاي قدم هاي تو را...
مي شكنم با موج
اشكي
پنهان مي شود در صدف تنهايي دل...
شايد روزي
مرواريدي شود در سينه ي تو

نمي دانم آيا اگر شقايقي انتظار فرياد كردنت را صبح نمي كرد،
زيبايي باز جايي براي بودن داشت؟
ديگرحرف از نبودنت نمي زنم هرگز...
هراس آن دارم كه باشي و نماني!
نكند عاشق نپنداريم! ...
لب به دندان مي گزد عشق در سكوت افكارم!
من به پاكي قلب پرستوي مهاجر هستم...
افسوس پرواز نكرده كسي تا دلم،
نگاهم،
آلوده ي انتظاريست
كه با آن تمام دنيا را گشته ام!
اكنون چه كنم با معصيت از دست دادن لحظه هاي با تو...اما بي تو؟
به كدامين دشت سر نزدم جز دلم
كه از آغاز تا ابديت معنا
تو در آنجا آرميده اي...



