
شب،
نگاهي در آسمان
يادم را سو سو مي زند، چون ستاره...
نگاهي سبز كه از خاك آسمان مي رويد،
به وسعت تمام گذشته...تا هنوز...
بوي خنده مي دهد اشكهايت
آسمان ديوانه وار مي خندد
و پا مي كوبد بر اين تقدير!
تمام من،زير باران،
چرخ مي زند از حجم يادت
شانه هايم،
از ياد تو خم است...
اي...

مثل باوري ساده
كه از نگاه آبي كودكي سرازير مي شود
نگاهم به سوي توست...

قصد داشتم آخرين پست سال 86 پست مفصلي باشد،اما سفري پيش آمد نامنتظر،كه مجال را اندك نمود!
هيچ گاه فكر نميكردم روزي برسد كه زيبا ترين لحظه ي تحويل سال در كنار كسي باشم كه تمام زندگي ام از او و فرزندانش است!
و اين مبارك ترين سال زندگي من است...![]()
به نيابت از شما از حضرت عشق، مولا علي و آقا امام حسين و آقا اباالفضل (ع) آرزوي خوشبختي و سرافرازي مي كنم...![]()
سال خوب و زيبايي داشته باشيد...
پيشاپيش عيدتان مبارك...![]()

سيب سال نو
همراه با سالي سرشار از سرور
تقديم شما باد...![]()
در هيچ كجا براي خود خانه اي ساخته ام
پر از گل مهرباني و خنده...
هيچ لحظه اي خنده ي خاموش لبم
تا ناكجاي خانه خاموش نمي شود!
و سكوت،
شاهد اين ماجراست!
شبها آنجا مي خوابم كه پر از قصه و افسانه ست...
روزها، مهمان من كسي ست كه هيچ كس نيست!!!
غروب ها در ايوان خالي خانه
واژه هايي كه هيچ نمي گويند
سمفوني بودن يا نبودن را مي خوانند
و اما مسئله اين است:
اين، تمام ترانه ي من است!
فضاي خاموش قلم پر از طراحي روياست
روياي خوشرنگي ست اما،
صبح كه مي شود، همه اش هيچ مي شود!
در و دريچه ي خانه ي خيالم از هواست
چارچوبي ندارد و پر از صداست!!!
تيك تاك لحظه ي مرا هواي خانه مي برد!
باد كه مي وزد، خانه ام پر از ستاره مي شود
گاهي ستاره ها يخ اند در اين خيال سرد و نم!
و اي پرندگان شب ،چراغ آسمان كجاست؟
باد كه مي وزد،
خانه ي من هيچ مي شود.
خانه اي كه هيچ نيست،
با سوز ش نسيم،
هيچ تر مي شود!


واي باران
باران سكوت لحظه هايم را شكست
در نگاه پر تب و تابم نشست
و چكيد آسمان در سينه ي منتظرم...
چه زلالم امشب!
زير باران
پريان مي خوانند،
در دل من ياد تو را مي آرند...
ازسرود پريان نام تو را مي شنوم...
نام تو را...
واي باران،
بارانم گرفت...
بگذار پنجره را بگشايم...
و نفسي خنك كشم ديدارت را...
بگذار فاصله را بردارم...
آرام مي شوم با وعده ی آمدنت...
بگذار بروم
و جاري شوم در كوچه پس كوچه هاي با تو...
بگذار پهن شوم هر آنجا كه باران است
و در آغوش چكه ستاره اي
سفره ي كوچك دلم را بگشايم تا هميشه...
تا همانجا كه بارانم گيرد ...
تا...
بگذار بروم
بارانم گرفته است...


صداي هيچ مي آيد در باد،
و من مدتي ست در باد قدم مي زنم!
از كدام نقطه ي آغاز وزيد اين باد
كه نقطه ي پايان آن هيچ است؟
به كدامين مقصد خالي مسافرم
كه پايم خالي از توان شده است؟
كدامين آواز مي خواند دل تنگم را؟
كه من هيچش نمي شنوم!
دلم تنگ است...
دلم...
هيچ است...
صداي بال پرواز پرستو،
اذان عشق را بر سياه و سپيد دامان زندگي
موج ميزند...
و من معناي تو را نمازگزارم
اي سرود سكوت...


پائيز حامله بود از من!
و شکم آذر پر از من بود...
خداوند تصميمش را گرفت
و من روزي...
جائي...
که نميدانم چطور؟!!!...،
پيمان بستم تا بيايم و بمانم و
هر شب ستاره اي شوم تا چشمك زنان فرياد بودن كنم...
و در اتاق تنهائي دل
سالروز آمدنم را به خود تبريک گويم!!!
و سپس آذر،
مني را زائيد که پر از بارانم!
و قابله ي زندگي هر روز به ياد مي آوردم:
که هستم و او مرا آورد!
بيست و پنجمين روز آذر،
(با دستی بسته،)
مرا در قنداقک بيست و سه سالگي مي پيچد!
و پستانک سکوت را بر لبهاي نيمه بازم مي چپاند!
اي کاش هر چه زودتر بزرگ شوم...
تا اين پستانک تلخ را تف کنم و رها فرياد زنم:
اين منم که آزادم...

(۱)-
مانده بودم،
نيامدي...
سيگار خاکستر شد از من!...
برباد رفت...
نماندم...
قهوه يخ کرد از تو! ...
جوي پر شد از او...
احساس غرور،
بر زمين خورد...(با صورت)!
بيچاره زمين؛ دردش گرفت...
و کبود شد از کمبود مهرباني!
اشکهامان ريخت،
(بي غيرت)!
همدگر را ديد...
ونپرسيد از هم:
تو چرا مي شکني؟

(۲)-
و آفتاب خشک نبودن ها
احساس برگ پائیزی را سوزاند!
و ابر ترک کرد آسمان تنها را...
آسمان تشنه است...
چه وحشیانه باران نمی بارد بر ما!
اینجا
بارش برگ و باران را پایانی ست ناگزیر!
من برگ و تو باران
می سوزم ...
آتش میگیرد دستم...
می بار ی و ببار بر خشکی احساسم...
آری اری
آرام می گیرد چشمانم...

که اگر کرم وجودم بگذارد
شاپرک وار می پرم...
به پهنای درکم از تو
بلند میشوم از خود
و به پهنای صورت هستی
شهرت ازلی ات را دوره میکنم!
به تو برمی خیزم از خود
-از خودی که خلاصه ی توست-
از نگاهی که خسته ی توست...
این خود خاکیُ
بی دم افلاکی بر زمین می ماند!
پیله ام را بفشار
نقشی از خود به نگاهم بنگار...
پیله ام سنگین است
ثانیه بر طپشم ننگین است!
پیله ام را بفشار
جرعه ای صبر به نفسهای غم من بچکان!
شاپرک در تنش این پیله
به معنای قفسی که در او رنجیده
غمگین است...
به اندازه ی عطر گل سیبی که نگاهم دیده
هوای پریدن دارم
تا رها شوم از کرم و خرابی این پیله
پیله را می شکنم
شاپرک وار می پرم...

تمام خودش
یا نگاهش
فرقی نبود
میان این اتفاق و
آن جاذبه
ویا
همه ی ترانه خوان های این عصر
...
مهم این بود
که اتاق بی مادر
تنها سیلی رویت بود
بر چشمان فقیر دوره گرد عصمت
...
مهم این نبود
نگاهش
یا چشمان
...
مهم او بود و
اتاق بی اجاق و
عصر سرد شهر...
ملامحسنی

در انتظار اولين باران پائيز بعد از تو
-در گير و دار آمدن يا رفتن خود بي تو-
سر بر زانوي پوک پنجره گذاشته ام
و شب بو پرپر مي کنم!
و به تنهائي مي انديشم که پر از توست...
پائيز آمد و
باران شد پناهي براي اشک هاي کهنه و پلاسيده ام!
که در بسته بندي بغض، سالها منجمد ماند!
آمد و خواند و راند و شوراند باران را بر سرم
تا بکوچاند فکر تنهائي را از برم!
تا طلسم يخي اين بغض بشکند با باران...
مي رود يا مي روم؟
اصل بر نماندن است!
باران که ببارد ،
ديگر يا من نيستم...
يا...من...
کاش ببارد باز هم باران
بر سر و
صورت و
نگاه و
اين دلم!...

آهسته
آهسته
آهسته
به آهستگي باز شدن پلک چشمانت...
قدم گذاشتم به راهت
چنان آرام آمدم
که نترسد چشمت از من
و نبندد پلکت راه را بر من!
آب از آب تکان نخورد
آشناييمان را با احترام نام بردم
تا زود زود بشناسي جنون دستم را بي تو!
تا زود زود باور کني براي تو آمده ام...
چنان مودب که گمان بردي از توام!
بر محراب چشم نجيبت
دو رکعت نماز عشق خواندم
تا که شرمنده ي هق هق شبهاي راهت نباشم!
گريه هاي بي صدايم مبتلاي تو بود
درک تو از اين ماجرا اما چه بود؟
شب من جرات داشت براي ما شدن
و تو آفتاب پسند رها کردي هديه ي مهتابي ام را!
هنوز هم قلب مهتابي ام براي تو
پيشکش را که پس نمي دهند ای نور!
مي گذارم و مي روم با شراري از آه
شايد ذوب شوم در گرماي دل خورشيدي ات
شايد خواستي شيرين عاشقي کنم!
اين تو و اين دل من!...


تک ستاره يعني:
ستاره اي تک و تنها،
در آسماني خاکستري
با تن پوشي از ابرهاي در هم و ژوليده!
يعني
برق چشمي
که از آن خار ببارد به تيزي گل سرخ!
و شبنمي که قي کرده است
در گوشه ي چشم کرم سبز گل يخ!
تک ستاره شايد،
آغوش پروانه اي باشد
براي بوسيدن خيال شعله اي گرم!
و مکيدن شهد گل شب بويي که پر از خاطره است!
تک ستاره،
شايد ،
گردي روزگاري بي مهر و
گردش فلکي گردان باشد!
_شايد همان (من) باشد!_
همان من دور
دور
دور
دور....
که نمي داند چيست يا هيچ است؟!
تک ستاره،
شايد کمتر،
شايد بيشتر از اين باشد!...


۱)
چشمانم بود که ساز عادت مي زد...
دست من نبود
لذت داشت نگاه به نگاهت گذاشتن
نه براي دلم
-براي نگاهم
او درمان خستگي ها بود-
نگاه به نگاه کسي که نديدمش گذاشتم!
و حال بي تو،
گزگزه ام مي شود از اين همه ترس
ترس به شفافيت دلم از صدايم پيداست
و تو اين ترس را مي شنوي!
مي خواهي رهايم کني؟
زندگي وهم دارد...تاريک است
عادت کرده است اين دلم به تاريکي
